بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

حرف زدن

دختر گلم اینقدر این مدت درگیرت شدم که فرصت نشد بیام وبلاگت و مطلب بزارم. دیگه کم کم از اذر ماه 95 شروع کردی به حرف زدن البته هنوز جمله نمیگی ولی مثل طوطی هر چی می گن تا جایی که بتونی تکرار می کنی. به بابا هم دیگه میگی بنبن. روزی صدبارم صداش می کنی. مادر , مامان عزیز, بابا عزیز, عمه, پدر, تنبل تنبلا, ممنون, سلام و...کلی کلمه دیگه رو میگی. وقتی بهت میگیم بابا یا مامان یا مادرو دوست داری میگی نه اونم با تشدید که همه می خندن. کلی هم باهات کار کردم بگی بله فعلا که بی فایدس. یه سفر به کرج داشتیم چون عمه بهار با یه نفر به اسم میشل از المان اومده بود و تو در عین نا باوری غریبی که نکردی هیچی کلی هم صمیمی بودی باهاشون. ...
19 اسفند 1395

یک ساله شدن

بهار عزیزم سفر دوم زندگیتو با بابا رفتیم مشهد. واقعا شرایط سختی بود تو چهار دست و پا می رفتی و کف اتاق هتل هم کثیف بود و با اینکه ملافه هم اورده بودم ولی باز کارساز نبود. زیارتم که نتونستم برم فقط  یه روزش از دور زیارت کردم. سرمای شدید خوردی البته سرماخورده بودی از عروسی هایی که با هم رفتیم ولی مشهد بدتر شدی. برگشتن قطار خراب شد و تو حالت بد شد. خلاصه عزیزم حسابی اذیت شدی الهی من فدات بشم. با همه این اتفاقات نمی دونم چرا اینبار اینقدر از سفر مشهدم احساس سبکی می کردم  تا یک ماه ارامش عجیبی داشتم. بابا بهروز عزمش رو جزم کرده تو رو راه بندازه. اخه همه می گفتن زود راه میوفتی ولی سرماخوردگی خیلی ضعیفت کرد. 9 ابان 1395 ی...
25 آبان 1395

اش دندونی

دختر گلم اول بگم که خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم. یه مدت خیلی بی قرار شده بودی و بهونه گیری می کردی همه حدسمون این بود که گل دختر داره دندون ور میاره . همین طورم شد و بهار جان دندون در اورد. مادر 26 تیر ماه برات اش دندونی درست کرد و دوستات هم اومدن و یه جشن کوچولو گرفتیم. مامان فدای اون دو تا دندون ریزت بشه اخه. برای مامان یه مشکل پیش اومد و مجبور شدم یک شب بیمارستان بستری بشم تو هم با خودم بردم که شیر بخوری ولی  مریض شدی و از کارم پشیمون شدم. واینم بگم بهوش که اومدم می گن با گریه تو رو صدا می کردم. باورت میشه همه ی زندگی منی. تو این مدت یه سفر به اصفهان داشتیم که مادر و پدر جون هم همراهمون بودن. شبا...
23 مرداد 1395

چهار دست و پا

دخترم پارسال ماه رمضان تو شکمم بودی و باورم نمی شه امسال ماه رمضان کنارمی، اخه پارسال شبای احیا بیدار موندم و دعا خوندم فقط جز اینکه پاهام ورم داشت و هی خواب می رفت مشکلی نداشتم ولی امسال گل دخترم اجازه نمی داد دعا بخونم یا می می می خواستی یا کتاب مفاتیح رو می کشیدی اخ من فدای اون دستای کوچیکت بشم. خدا رو شکر واسه این فرشته. خبر مهم اینکه بعد از سینه خیز رفتنت حالا داری چهار دست و پا میری. وای بهار اینقدر ریزه میزه ای که چهار دست و پا می ری انگار عروسکی. می می که می خوایی با گریه می گی ماما می می، الهی من فدات بشم. بابا رو هم تازه یاد گرفتی می گی و وقتی می خوایی خودتو لوس کنی می گی بابا. امسال موفق شدیم بریم افطاری خاله ...
14 تير 1395

واکسن شش ماهگی

بهار عزیزم از اینکه روز به روز بزرگ شدنت رو با چشمام می بینم خدا رو شکر می کنم. الان دیگه وقتی رو زمین باشی سریع برمی گردی روی دستات و تلاش می کنی که سینه خیزجلو بری عزیز دلم. کمک غذات رو هم دو هفته قبل از پایان شش ماهگی شروع کردیم چون من معده درد شدید گرفتم و خوب نمی تونستم غذا بخورم و شیرم سیرت نمی کرد. یه اتفاقی افتاد که من و بابا تصمیم گرفتیم واکسن شش ماهگیتو بریم خونه مادر اینابزنیم. یکم نگران بودم و دلشوره داشتم, اون روزم چند جا رفتیم که چون پنج شنبه بودنمیزدن. خلاصه یه جا رو پیدا کردیم و واکسن رو زدیم. شب اول تب زیاد داشتی ولی خدا رو شکر زیاد اذیتت نکرد. بابا برگشت خونمون و ما چند روزی خونه مادر م...
26 ارديبهشت 1395

چهارشنبه سوری و عید

دختر گلم هر سال چهارشنبه سوری می رفتیم سراب چون همه اونجا جمع بودن و کلی خوش میگذشت, ولی امسال بابا نبردمون و گفت تو می ترسی. برای همین توی حیاط یه اتیش روشن کرد , تو هم با تعجب فقط نگاهه اتیش می کردی. کاش میفهمیدم دلیل تعجبت چی بود. چند روز پیش تو توی حال بودی منم اتاق خواب بابا هم حمام, وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم برگشتی روی دستت و داری بالا رو نگاه می کنی کلی ذوق کردم واست همه ی زندگییم. حالا همه با هم: سال 1395 مبارک(سال میمون) عزیز دلم اولین عیدت مبارک باشه صد سال به این سالها گل دخترم. ای خدا جون تو این سال جدید به همه تن سالم و دل خوش روزی بده. راستی عمه بهاره از المان اومد و کلی واست سوغاتی ...
6 فروردين 1395

واکسن چهار ماهگی

بهار جونم خدا رو شکر می کنم برای حضورت توی زندگی من و بابا جون از کارای جدید که انجام می دی نیم خیز می شی ودوست داری بلند بشی.   تازه یاد گرفتی می گی هم. الهی من فدات بشم. دستتاتو میگیری جلوی چشمتو بهشون خیره می شی. یه جا خوندم توچهار ماهگی نوزاد باید دستشو دراز کنه ولی تو دراز نمی کردی و نگرانت شدم ولی بابا بهت کمک کردو تو هم یاد گرفتی که دستاتو واسه اشیاه نزدیکت دراز کنی. از این شیرین کاریهات که بگذریم می رسیم به واکسنت. وقتی بابا خوابوندت روتخت می خندیدی و نمی دونستی چی در انتظارته که واکسن توسط ایلین(فامیل بابا اینا) زده شد و داد تو بلند شد. که کاش فقط این گریه بود, علی رقم مراقبت من و بابا تا یک هفته ...
19 اسفند 1394